نقدی بر داستان ِ اتاق 409 – نوشته ی خالد رسول پور

 

 

آنجا كه روانشناسي آغاز مي شود ، جاودانگي پايان مي يابد .

 (لوكاچ)

 

 

 

آشوب در اتاقي كه قرار بود مركز جهان باشد .

اتاق 409 به ظاهر قصه ی سير و سلوك اديپی ِ نويسنده اي است كه فقط به داستان فكر مي كند و نه چيز ديگر. روايت همخوابگي با خانم مهندس متاهلي كه دور از چشم شوهر خود در اتاق 409 هتلي -  چه فرقي مي كند چه اتاقي، وقتي هر اتاقي قرار است مركز جهان باشد -  تصعيد اضطرابهاي او و واپس راني ترس از اختگي است .

مگر نه اينكه اين نويسنده/ قهرمان در نهايت ، به تصرف بچه به عنوان وجه نمادين هر رابطه ی جنسي سالم و به هنجار و تصعيد آن به داستان - داستاني كه بيش روي ماست-  ترس اختگي خود را تصعيد كرده است . آيا لكه هاي سفيد رنگ كوچك و بزرگ جا مانده بر روي موكت و ملافه و دسته هاي مبل نه براي توليد مثل در نظام نمادين بلكه سابق بر آن، براي بازنمايي همخوايگي با مادر جا مانده اند ؟ به هم رسيدني كه جز در داستان هيچ اميدي به آن نيست . ساخت دوار داستان كه با كلمه ی اتاق 409 بلافاصله به ابتداي داستان ارجاع داده مي شود اين زمينه ی تفسير را غالب مي سازد . چرا كه اين ساخت دوار با پيروي از الگوي دايروي و حذف قطعيت نقطه ی شروع بازنمايي پدركشي است . و البته تاكيد مي كنم مرادم از بازنمايي آن مفهومي است كه در نزد افلاطون به احضار امر غائب مراد مي شد. 

در اين خوانش فرميك است كه متن در چالش با ايدئولوژي سرمايه داري قرار مي گيرد - ايدئولوژي سرمايه داري تنها راه استقرار سوژه در نظم نمادين و قانون پدر را گذر از اديپ مي داند -  اما اين خوانش نيز همانند داستان فريبكاري بيش نيست . من قصد دارم با خوانشي  شالوده شكن نيروي پنهان متن را عليه چالش ادعايي اش بكار گيرم و اينكه متن چه صميمانه با قانون پدر همپالگي دارد .

هدف نقد آن نيست كه به جستجوي وحدت اثر بپردازد، بلكه بايد كاستي ها، گوناگوني معاني اجتماعي، ناتمامي ها و حذف هايي را كه به نمايش مي گذارد اما نمي تواند توصيف كند و مهمتر از همه تناقضات متن را مشخص كند .

كاترين بلزي 

با مثالي از فرويد آغاز مي كنم:  دو يهودي لهستاني كه يكي از آن دو با لحني آزرده از ديگري مي پرسد: چرا به من مي گويي به كراكو مي روي ، تا در نتيجه فكر كنم قصد داري به لمبورگ بروي ، در حالي كه واقعاً داري به كراكو مي روي؟ اين مثال را به اندازه ی كافي گويا و كافي مي دانم در واپاشي منطق فريبكارانه ی حقيقت در پنهان كردن امر حاد واقعي .

منطقي كه در خوانش ساختگراي داستان بنيان استقراء خود را از ساخت داستان مي گرفت .

چرا به من مي گويي قصد داري روايت سير و سلوك اديپي ِ يك نويسنده را بيان كني ، تا در نتيجه فكر كنم سائق ضد اديپي را بازنمايي مي كني در حالي كه واقعاً داستان سير و سلوك اديپي  نويسنده را بيان مي كني؟

اين خوانش از داستان را از مديوم نگاه خيره ی نرگس - زن خدمتكار كك مكي - پي مي گيرم. حل معماي نام نرگس خود به كشف لابيرنت معنايي از خوانش روان كاوانه ی متن منجر مي شود كه اينجا به نگاه خيره ی آن نظر دارم آنچنان كه در ادبيات ما استعاره اي از چشم ، چشم داشت ، نگاه و حتي آگاهي دانستن بوده است - اين نگاه خيره به مثابه ی اولين نگاه كودك به پدر و مادر در حين هم خوابگي و تصور پدر به عنوان موجودي خشن و جنايتكار آشكارا خلاء جهان متن و بيان ژوئيسانس (شعف) بيان ناشدني در نظام نمادين/ نظام زبان است . و با بهره اي از جمله اي از كاترين بلزي نقطه اي كه در آن ناخودآگاه اثر (و البته بايد تاكيد كرد نه ناخودآگاه مولف) در لحظه ی ورود به صورت ادبي ، در شكاف ميان طرح ايدئولوژيك و صورت ادبي ساخته شده است. نقطه اي كه از آن براي بيان ناگفته هاي متن و مركز زدايي از آن به منظور نشان دادن توهم وحدت و يگانگي متن و تناقضات واقعي كه مي خواهد پنهانشان كند استفاده مي كنم .

جايي كه متن در آن تقسيم و همچون سوژه ی لاكاني شقه مي شود . و اين گونه است كه متن آن جايگاه فاعل/ سوژه را كه قلمرو نمادين ژانر داستان به او عرضه كرده است رد مي كند و از معنا مي گريزد. لحظه اي كه در آن نرگس / كودك جهان خيالين و پيشا اديپي را وا مي گذارد / او دارد در آينه خودش را برانداز مي كند كه متوجه بيرون آمدن مرد از اتاق 409  مي شود. اشاره به مرحله ی آينه اي از اين آشكارتر هم مي شود؟ و متوجه ضلع سومي در رابطه خود با مادر مي شود اين مرد كيست؟ مردي كه تا آن لحظه او را نديده بود و حتي متوجه ورودش به هتل نشده بود . پس من آن موقع كجا بودم ؟ كودك بيچاره ! (اتاق 409 را در حالي به ياد آوريد كه خانم مهندس براي رزرو مراجعه نكرده است . و نرگس / كودك به آن به مثابه جهاني امن و دور از غافلگيري نظام استثماري محل كارش مي نگرد خود را در آن امن و ايمن احساس كرده و حتي مي تواند در آن لم بدهد) اين گونه است كه اين داستان روايت سير و سلوك اديپي دختر بچه را در خود به صورت ضمني دارد و آن را تا لحظه ی ورود دختر بچه به نظام نمادين پي مي گيرد . جايي كه دختر بچه چون سوژه ی اين زبان نيست محكوم به سكوت است. و چفت دهانش را مي بندد. اتاق 409/مركز جهان/ تنها جايي كه به قول بارت نرگس / كودك در بودن خود آنجا قطعيت دارد: شكم مادر، جايي كه هنوز انعكاس صداي پيرمرد/ خدا در آن شنيده مي شود :

زان پیش كه پر كنند پيمانه ی ما

متن امر حاد واقعي ، حضور همه ما در شكم مادر / مركز جهاني كه انباشته از انعكاس صداهاي كهن الگوست را واپس راني مي كند . اين گريزگاه ناگريز هر متني است كه اينگونه تناقض هاي ايدئولوژيك خود را به منظور باز توليد خود به مثابه ی هستند / پرتاب شده كتمان كند . و نتيجتاً هر كدام از ما به مثابه سوژه هاي نظام نمادين زبان كه امر حاد واقعي حضورمان در قالب جنيني كثيف و خوني و پلاسمائي در خون امحاء و احشاء شكم مادر را به خود مادر فرافكني كرده و اين ساخت متوهم اما سازگار با نظام زبان را جايگزين مي نماييم.

 پس صفت كك مكي براي نرگس/ كودك با اين نگاه كلي استيليزه به نظر مي رسد .

ورود نرگس/ كودك به درون نظام نمادين/ زبان – مراسم نامگذاري را پدر/ نويسنده در مكالمه اي تلفني با مادر/ خانم مهندس انجام داده است – همزمان است با دستور به سكوت او از طرف مدير هتل. اين سكوت ناگزير - چرا كه او به هرحال سوژه ی اين زبان نيست و تنها ابژه 409 آن است و شكستن اين سكوت فقط به مرد شدن او منجر مي شود. (زنان فمنيست سودايي جز مرد شدن ندارند)

او حالا سوژه اي شقه شده است كه توهم وحدت و يگانگي با مادر را از دست داده ساحت مرگ و تجديد حيات نمادين را تجربه مي كند ، و اينگونه خويشتن را كه به قول يونگ احساس محور و يكپارچه است با شكل دادن به خود يا بخشي از خود از نو مي سازد . / زن هم با تكان دادن سر و مرتب كردن مقنعه رنگ و رو رفته اش چيزي نگويد و تنها دو گوشه انتهايي لب هايش را پايين بكشد يعني به من چه و شايد هم .../ و بعد كه مرد در اتاقش را خواهد بست ، او يكهو به طرف آينه ديواري برخواهد گشت و با ديدن چشم هاي دودوزنش به خود خواهد آمد و .../ فكر نمي كنم نيازي باشد كه اشاره كنم ضرباهنگ اين جمله در تقابل با جملات قبل و فشاري كه كلمه يكهو با خود دارد چگونه اين اضطراب و شقه شدن ، نمادين شده است .

فريدا فوردهم درباره آنيما و مادر كه نخستين عامل برون فكني است مي نويسد :

اين انگاره صرفاً از طريق تماسهاي مشخصي كه مرد در جريان زندگي اش با زن برقرار مي كند آگاهانه و ملموس مي شود ، نخستين و مهمترين تجربه مرد از زن از طريق مادرش است ، و پيش از هر تجربه اي بر او تاثير مي گذارد و او را شكل مي دهد ، به نحوي كه بسياري از مردان هرگز موفق نمي شوند خود را از اين قدرت دلفريب رها سازند . اما تجربه كودك يك ويژگي ذهني شاخص دارد كه سبب مي شود عامل تعيين كننده ، نه نوع رفتار مادر بلكه هم چنين احساس كودك از نحوه رفتار مادر باشد تصويري كه از مادر در ذهن كودك نقش مي بندد تصوير دقيق او نيست بلكه تصويري است كه تركيب نهايي آن متاثر از ظرفيت فكري كودك براي شكل دادن به تصوير ذهني زن / آنيما است . و به همين صورت نيز پدر اول بار انگاره آنیموس را در ذهن دخترش شكل مي دهد .

پس به همراه زن كك مكي برمي گرديم به اتاق 409 براي نظافت آن در حالي خانم مهندس هتل را ترك كرده است. در حالي كه لكه هاي سفيد رنگ/ كهن الگويي اخلاقي ، ذات انسان لوحي سفيد رنگ است، اين كه در تمام كتابهاي ديني هست . انار لهيده / نوستالژي بهشت گم شده و خراب شده – كهن الگوي مكان/ پوست پرتقال / اين را هر چه فكر كردم كهن الگويي برايش نيافتم، حالا مثلاً پاكدامني در مقابل نارنگي كه راحت تر پوستش كنده مي شود/  و اين ها را من به تبع مقاله اي از اسلاوي ژيژك نقاط آجيدن مي نامم 

قبلاً نوشته بودم حل معماي نام نرگس منجر به لابيرنتي روانكاوانه مي شود .

نرگس يا همان Nareissum استعاره اي براي خودشيفتگي نيز هست . چون از تعريف خودشيفتگي نزد فرويد و بسط آن توسط لاكان بصورت مستقيم و كاملاً بازتابي در تقابل با متن استفاده مي كنم از بردن آن به پانويس خودداري كرده ام .

فرويد بين دو تيپ من يعني من واقع گرا و من خود شيفته تمايز قائل بود . من تنظيم كننده اي كه سركوب بعضي از غرايز نهاد و تصعيد آنها به امور ممكن و برآورد بعضي ديگر را به عهده دارد، فرويد من واقع گرا مي نامد . يعني ضمن تن دادن به برخي انتظارات اجتماعي ، بعضي از اميال نهاد را برآورده مي كند ، در ربط با من خود شيفته بايد آن را آنتي تز مستقيم من واقع بين ، كه بر بهسازي و حتي كمال پذيري من باور دارد دانست . با اين حال همين من است كه در تحليل هاي لاكان بسط يافت . از اين رو براي توضيح مفهوم فرويد به كار مي آيد ، فرويد اذعان داشت كه در تعريف من واقع بين بيش از حد ساده انگارانه عمل كرده است . اگر طبق تعريف او من واقع بين ميانجي بين نهاد و واقعيت بود كه اين در اسا س بدين معناست كه دلمشغول غرايز من ، خودش است ، اما ظاهراً به غرايز جنسي اش بي توجه است . حال سوال اين است اگر تيپ واقع بين ، بين نهاد و نيازهاي آن از يك سو و واقعيت از سوي ديگر تعديل ايجاد مي كند ، چگونه مي تواند در غرايز جنسي خودش شركت كند ، بخشي از ذهنيت خودش شود ؟

فرويد در توضيح من خود شيفته مي كوشد به اين پرسش پاسخ دهد . اين من با خود شيفتگي ابتدايي كودك مرتبط است و اين بدان معناست كه من، خود را به مثابه  ی ابژه ی سائق ليبيدويي خودش فرض مي كند . بدين ترتيب من، هم سوژه است ، هم ابژه : سوژه اي كه ميل به ابژه يا ديگر به خود باز تابيده (mirrored) يا خود شيفته دارد . پس از اين نظر من نه سوژه وحدت مند بلكه تقسيم شده است .

من خود شيفته البته در ابژه هاي بيروني غير خود مستقر مي شود . اين من بسته به اينكه چقدر در بيرون روي ابژه هاي بيروني از جمله بدن خود مستقر شده ، و چقدر در درون خود نگه داشته شده ، تغيير خواهد كرد . اما نكته ی حياتي اينجاست ، از آنجا كه روابط اصلي من ، ليبيدويي هستند ، به همين دليل آنها بر لذات استوارند نه بر واقعيت . بعلاوه من، رابطه اي ابژه اي با نفس خود دارد ، چون مي تواند در بدن خود به عنوان يكي از ابژه  هاي ليبيدويي خود مستقر شود . پس اين نفس از چه خاستگاهي بر ذهنيت خود ، بر هويت خود پاي مي فشارد ؟ در حالي كه من واقع بين ذات خودآئيني بود كه به مثابه يك ميانجي بين نهاد و واقعيت عمل مي كرد (بنابراين داراي عامليت بود) ، واضح است كه من خود شيفته به اين دليل كه هيچ رابطه بي واسطه اي با واقعيت ندارد،  يك هستنده نيست، عامليتي ندارد، بلكه در طريق روابط خود با ديگران شكل مي گيرد . در واقع خود را به وساطت ديگران مي شناسد . در واقع خود را به وساطت ديگران مي شناسد . در واقع خود را به وساطت ديگران مي شناسد . در واقع خود را به وساطت ...

اين شما را وسوسه نمي كند به اينكه بالكل اين زن زشت كك مكي را ناديده بگيريد و تنها به خانم مهندس احتمالاً زيبا و ... فكر كنيد . به اينكه نرگس خانم كسي نيست جز روي ديگر خانم مهندس . نماد باكرگي و باز توليد اين باكرگي در نظام خيالين خانم مهندس . اين تصور امكان دارد بلافاصله شما را بفريبد ، تصور اينكه با دست يافتن به اين سطح و لايه برداري از سطح قبلي (نگاه خيره) لايه اي به مركز نزديكتر شده ايم ، چرا كه در اين صورت متن به مثابه هويتي مركز گرا به ايجاد توهم وحدت ناشي مي شود . خوانش شالوده شكن برخلاف خوانش ساختگرا كه نقش كره اي در حول دايره متن مركزيتش را بر مركزيت متن بنا مي كند ، شبكه اي پيچيده تر همچون نوار موبيوس تشكيل مي دهد،  كه با برداشتن هر لايه اي تنها و فقط تنها لايه اي ديگر بر ما آشكار مي شود بدون گامي به پس يا به پيش ، به درون يا بيرون ، در اين تصور ديگر مركزي وجود نخواهد داشت كه ساماني بخواهد بر حول آن بچرخد .

»شايد ده دقيقه اي بعد از بازگشت مرد به اتاقش ، موبايلش زنگ خواهد خورد و مرد لبخند خواهد زد ، زن خواهد پرسيد رسيدي ؟ و مرد نجوا خواهد كرد آره ! زن خواهد پرسيد كسي نديدت ؟ و مرد خواهد گفت فقط نرگس خانم ديد و خواهد خنديد. زن خواهد پرسيد منظور ؟ « اين سوال خانم مهندس دلالتي بر اينكه نرگس خانم را نمي شناسد ندارد هيچ، بلكه در تنشي كه بر كنش خنديدن مرد ايجاد مي كند سعي در درز گرفتن قضيه را دارد اما ديگر دير شده است . اين زن لو رفته است. زن نظافتكاري كه با مبدل پوشي به كامجويي از نويسنده/ قهرمان پرداخته بود با آگاهي او لو رفت .

خانم مهندس/ خانم نظافتچي/ خانم من/ خانم! شما/ كه براي شركت در سميناري در شهري كه 8 ساعت با شهري كه در آن زندگي مي كند فاصله دارد،  حضور دارد در پي فراغتي مي خواهد با مرد مورد علاقه اش شبي را در اتاق 409/ اين اتاق شما را به ياد چه چيزي مي اندازد ؟ / هتلي به كامجويي بپردازد . او به صداي تو دماغي پيرمرد خواهد خنديد/ پيرمرد شما را به ياد چه كسي مي اندازد؟/ صداي ناقص شعرهاي خيام را كامل مي كند و بلند بلند تكرار خواهد كرد : زان پيش كه پر كنند پيمانه ما ....

تا اينجا متن نگاه عامليت زن را به خوبي مرئي كرده است . شما چه زني را تا اين حد آزاد ، سرخوش و كامياب در اين جهان مرد سالار ديده ايد . زني كه سوژه است و از همه عجيبتر ، سوژه ی ميل است،  نه ابژه ی ميل . او حتي باكرگي خود را به صورت چهره كك مكي مي بيند . اتاق او مركز جهان است .

يعني چالشي كه متن ادعا كرده است به غلبه متن بر قانون پدر انجاميده است ؟

براي جواب دادن به اين سوال به مثال دو يهودي فرويد برمي گردم :  يكي از آن دو با لحني آزرده به ديگري مي گويد چرا به من مي گويي به كراكو مي روي كه من فكر كنم مي خواهي به لمبورگ بروي در حالي كه واقعاً به كراكو مي روي .

چرا به من مي گويي زن ابژه ميل است/ در نقد ساختگرا در خوانش اول/ كه من فكر كنم سوژه ميل است/ در نگاه خيره نرگس/ در حالي كه واقعاً ابژه ميل است چرا كه اين داستان روايت خود شيفتگي مرد / نويسنده است . مردي كه فقط به واسطه ديگران / خوانندگان خود را مي شناسد. مردي كه ابژه  ليبيدويي اش فقط بر تن خودش نشسته است. در اين خوانش است كه ساخت دايروي داستان نه باز نمود پدركشي/ عدم قطعيت در نقطه شروع/ بلكه بازنمود خودشيفتگي/ تكثير نقطه شروع در تمام نقاط دايره است / .

زن در اين متن در سه ساحت وجود دارد . سه ساحتي كه نيچه آن رابرشمرده بود . زن فريبكار: خانم مهندس- زن صاحب حقيقت: نرگس، زن كك مكي كه مرد را حين خروج از اتاق 409 ديده بود( كه اخته كننده نيز هست) . اما زن سوم: همان زني كه نماد زندگي است . همان گمشده نظام پدر سالار ، اين زن همان ابژه ی ميل نشسته بر تن خود مرد / نويسنده است .

 

 

 

لینک
دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳ - رفیق نصرتی